تبليغاتX
حرفهای دلم

حرفهای دلم

حرفهایم برای تو

اين وبلاگ رو من تعطيل كردم.
به اميد ديدار
+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/25ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط مرجان 

آخرين متن من

دوستدارم ديگر وداع كنم . شايد فصلي ديگر به سراغ تمام دلتنگيهايم آمدم.
اكنون كه اينجا دوراهي است . تنها مسيري خلوت را بر ميگزينم. نياز به سكوتي طولاني دارم. شايد وقتي ديگر
به ديدار تمام فرشته ها آمدم.
امروز نفس خواهم كشيد تا دوباره جان گيرم.به اميد ديدار در فصلي ديگر.
+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/25ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 



من شب را به روز

و روز را به شب

پیوند می‌دهم

با خوابیدن بسیار

آنگاه که دیگران
کتابهای شعر مرا

در دست خواهند گرفت

من مشتی خاک را

در دست خواهم داشت

من نخواستن را

جانشین خواستن کرده‌ام

و چه سهمگین جان سپردند

همه‌ی این خواستن‌هایم

چرا آنچه باشکوه است

غم‌انگیز است

چرا آنچه زیباست

غم‌انگیز است

چرا آنچه عمیق است

غم‌انگیز است

وقتی جمله‌ای را می نویسم

چه عجیب است

زیرا کاری است شده

و برگشتنی ندارد

از جهان عقب نشینی کرده‌ام

به روی تخت خوابم

در کنار دیوار

ولی هنوز نمی دانم

که من رو به جهان دارم

یا پشت به جهان کرده‌ام

گم کردن

چه رهایی بخش است

اگر بدانیم که همه چیز را

گم می کنیم

می‌پنداشتم که کسی

دارد می‌آید

و هم اوست که دوستش

خواهم داشت

می‌پنداشتم که کسی

دارد می‌آید

و هم اوست که مرا

دوست خواهد داشت

کاش برایش می نوشتم

تو را دوست دارم

و آن وقت او را از چوب

یا از سنگ

می تراشیدم

و از خدا برایش

دو دیده بینا می خواستم

تا نامه مرا بخواند

تا بداند که دوستش دارم

گربه‌ها کتاب‌هایم را

به هم می ریزند

و می بینم گربه‌هایم را

از کتاب‌هایم

بیشتر دوست دارم

نمی دانم زندگی من

همیشه خداحافظی

بوده است

یا سلام کردن

به آنچه دیده‌ام

به آنچه دوست

داشته‌ام

گربه که می خواهد مست شود

یکی دو روز گوشه‌گیر می شود

یکی دو روز کم غذا می شود

و بعد یکباره می رود

می رود می رود می رود

و گاه هرگز باز نمی گردد

هر کوشش بیهوده است

برای اینکه ثابت کنیم

که ما دیوانه نیستیم

چون هر چه بگوییم

گواهی خواهد بود برای دیگران

بر دیوانگی ما

چقدر آمدن ما

به دنیا

غیر معقول است

ولی رفتن ما

از دنیا

چه عقلانی است

کاش من هم می توانستم

مثل گربه‌ام

در تاریکی روی لبه دیوار

راه بروم

کاش من هم هنگام برگشتن

به خانه

قیافه اسرار آمیزی داشتم

که از ولگردی‌های شبانه‌ام

جکایت می‌کرد

اگر کسی مرا خواست

بگویید رفته باران‌ها را

تماشا کند

و اگر اصرار کرد

بگوییید برای دیدن توفان‌ها

رفته است

و اگر باز هم سماجت کرد

بگویید رفته است تا دیگر

باز نگردد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/12ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

سايه


سايه شدم و صدا كردم
كو مرز پريدن ها ديدن ها ؟ كو اوج نه من دره او ؟
و ندا آمد : لب بسته بپو
مرغي رفت تنها بود پر شد جام شگفت
و ندا آمد : بر تو گوارا باد تنهايي تنها باد
دستم در كوه سحر او مي چيد او مي چيد
و ندا آمد و هجومي از خورشيد
از صخره شدم بالا در هر گام دنيايي تنهاتر زيباتر
و ندا آمد : بالاتر بالاتر
آوازي از ره دور :‌ جنگل ها مي خوانند ؟
و ندا آمد : خلوت ها مي آيند
وشياري ز هراس
و ندا آمد : يادي بود پيدا شد پهنه چه زيبا شد
او آمد پرده ز هم وا بايد درها ها و ندا آمد : پرها هم

سهراب سپهري
+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/11ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

به نقل ازسیاوش از تالار گفتگوی سایت سبزوار پاتوق

انواع بله گفتن خانومها سر سفره عقد عروس عادي :

با اجازه بزرگترها بله (اينا اصولا مثل بچه آدم بله روميگه و قال قضيه رو ميکنن)

عروس لوس: ( ايييييش!!! بع..........له... .....)

عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس !!!( )

عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا!!!!)

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است) خدايي اين عروس ايول داره!!

عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم!

عروس هنرمند : با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي( )، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... ( تو که دهن منو ***** کردي اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به عروس زده بود من هم سانسورش کردم)

عروس داش مشتي : با اجزه بروبکس مُجلي نييييي! من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز.چاقو خوردتم به مولا!!!)

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک بر سرمادر مرده مي سوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح رو ختم ميکنه ... استغفرا....)

عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه؟(ايييش!) چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... اصولا اين مردا جنبه ندارن که بهشون احترام گذاشت... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست ميخواي؟! اييييييييش!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

اینم یه دکلمه با صدای نیکی کریمی همراه با آهنگ ملایم برای همه علاق مندا.

بعد از باز شدن صفحه آهنگ روی متن دکلمه دوبار کلیک کنید.

http://music.tirip.com/g.htm?id=18936&title=Tanhaa%20Sedaast%20Keh%20Mimaanad&tag=hgh

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

اگر خوب بودیم....


           خوب بودن در این دنیا کار ساده ای استً ِاما خوب ماندن سخت است.         

             کاش ما انسانها قبول کنیم که زندگی را فقط برای خوب ماندن

                                     باید دوست داشت.

                                 بیایید همیشه خوب باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط مرجان 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

وسعت تنهاييم را حس نكرد

درميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نكرد

در هجوم لحظه هاي بي كسي

درد بي كس ماندنم را حس نكرد

آن كه با آغاز من مانوس بود

لحظه پايانيم را حس نكرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/28ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط مرجان  | 

گلي را كه ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد
همه لطف و زيبايي اش را
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد
صفاي تو اما گلي پايدار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان
گل تا كه من زنده ام ماندگار است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/21ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط مرجان  | 

کدام قصه گو........

چیزی که میتوان در نابودی گفت تنها بودنهاست ...
... قصه ها هميشه به يه قصه گو نياز دارند و یه گوش..... اما چه کنيم که شهرزاد قصه گو تنهاست و تنها ردی از بودنها موج ميزنه و نبودنها سلطه را چنان گستردند که چشمها نیز قابل اعتماد نیستند و سکوت تنها راه فرار در شب است....
آه قصه گو چه خواهی گفت قصه درد مرا چگونه خواهی گفت چگونه از سرمستی ها و راستی ها میگویی برای کشتن دیو دروغ کدام رستم را فرا میخوانی..میترسم از رستم دروغینت...
قصه درد مرا چه کسی میگوید ...چیزی که میتوان در نابودی گفت تنها نبودنهاست.....



+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط مرجان  |