![]() |
![]() |
|
|
او از اینکه در ذهنم زندانی شده است گله دارد!
و من از اینکه یک ثانیه خاطرش راحتم نمیگذارد. به راستی جرم از کیست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:55 توسط س.ص |
|
|
سعیدم خیلی دلم واست تنگ شده ولی چرا انقدر بی رحمانه باهام حرف می زنی کاش انقدر بودم که دوسم داشته باشی کاش لیاقت بودن با تورو داشتم دوست دارم عزیزم فدای اون شکل ماهت بشم شکلاتی من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:53 توسط س.ص |
|
|
وحشت از عشق كه نه ترسم از فاصله هاست وحشت از غصه كه نه ترسم از خاتمه هاست ترس بيهوده ندارم صحبت از خاطره هاست صحبت از كشتن نا خواسته ي عاطفه هاست كوله باري پر از هيچ كه بر شانه ي ماست گله از دست كسي نيست مقصر دل ديوانه ي ماست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:46 توسط س.ص |
|
|
وقتیکه نیستی عبورقرنها را احساس میکنم! دلم برای تمامی کوه های تنهای دنیا میسوزد!
وقتیکه نیستی باران به دیدگانم امان نمیدهد وهرلحظه تورا میخواند! وقتیکه نیستی گویی هیچکس نیست و من دلگیرو تنها
در انتظار پایان دنیا هستم!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 15:12 توسط س.ص |
|
|
سعیدم دوستتت داررررررررررررررررررررم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:13 توسط س.ص |
|
|
Dar in bikaran shab, asmane delam, dar tarikie sfhehaye bihoviatiash,aram mikhazad,va bahari nist ke dar peiash khazanio,hame harche hasto nist ,fanast..... emshab,bad dar khod miloolad,be picheshe tamame haiahooie khamooshe daronam,va barg ha ra be tavane raqse oftadan,be zanjir,dar pase khod mikeshad,be sooye tabeadgahe khak,az farasooye oje derakht.... va zaqie qesehaiam baz ham ashiani naiaft,va siah dar hobote shab, qeseye be akhar residan ra qar qar kard.... mahtabe qesehaiam khanjar khorde,axe biqarare khish ra dar ab minalad,va bad be larzeshe ab chang mi andazad,ke karih tar jelve dahad,in hame pakii ra.... man be tavane kodamin fariad,nare haye mastane roozgar ra michesham?va man be tabeade nist boodan ,dar peye hast kardane kodam nisti ravanam? va che maqrorane dar peye ashke shamea qose haiam ra saboooraie dele qorbat mikonam..... ey najie tapesh haye bi hozooram,be talkhi,qeseye sarde zistan ra,khamooshe tanidan ra va shaiad hata marge rang ra be soboot,dar in vadiie na koja abad mikeshanam.... ey pahnaye giti forooze abi,delam por ast az shebheii khali,ke chegoone az peie khazidan be parvaz dar aiam?shaiad pilei o shaiad parvanei baz ham bi parva.... va man be jobrane enekase noor, shisheye panjere ra sang khaaham zad,nemidanam oboori hast ya na.... be jobrane kodamin zamzameye noor be khorshid miravam,nemidanam,nemidanam.... ey khalvataye vojoodam ,to ra mikhanam,najiam bash.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:51 توسط س.ص |
|
|
برای خوب بودن چقدر باید هزینه کنیم.... من همیشه به این یک جمله خیلی فکر میکنم ولی هیچوقت به نتیجه ای مطلوب نمیرسم شاید به گونه ای دیگر باید جواب را پیدا کنم اما یک چیز را خوب میدانم که بودن هزینه ای ندارد و بلکه این خوب بودن است که هزینه ماندن را به انسان تحمیل میکند وگرنه بد بودن هزینه ای ندارد و این است که ما همیشه خوب نیستیم و بد میشویم شایدهزینه پاکی و صداقت و خوبی بالا رفته باشد و ما هم که فقیر....... پس چنگ می اندازیم به بد بودن و فرار می کنیم از خوب بودنهایمان و از خیرش میگذریم ...نمی دانم شاید من دیوانه شده باشم تو خود بگو چگونه است این روزگار غریب..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:43 توسط س.ص |
|
|
برای لحظه های تنهایی هنوز ستاره ها چشمک می زنند ومن بی تاب خواب های بی تابی به مژگان شب چنگ می اندازم آه که چه بی نهایت رفتن آغاز می شود وچه بی نهایت خاموش می شوم نمیدانم چرا... دوباره شب ودوباره آرزوهایم دوباره غم ودوباره آه.... چقدرامشب سکوت شادی میکند ومن چقدر با تنهایی می جنگم نهایت رفتن تمام شدن است ومن چقدر تمام می شوم در نبودنت راستی حکایت نبودنت را چه کنم؟ اگر آمدم غرور را بیهوده نمی خرم آرزوهای محال را نمی بوسم خاطره های تنهایی را نمی گویم راستی اگر آمدم تو می مانی؟ گفته اند باید رفت چگونه رفتنم را که می آموزد تا من بروم برای سنگ شدن کافیست شیشه باشی و من چقدر میشکنم و هنوز سنگ نمیشوم راستی دلم کو؟ تومیدانی... اگر پیدایش کردی بگوهنوز غمها منتظرند بیا بی وفایی نکن.... آه... که چقدر دلم برات تنگ شده... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1390ساعت 11:42 توسط س.ص |
|
|
درست یادم نیست
کی بود؟
کدام ساعت بود؟
چرا؟
ولی یک حسی در من متولد شد..
حسی که برایم شاید مبهم بود
نمیدانم چه حسی بود
ولی میدانم که برای اولین بار چنین حسی به من دست میافت.
یادم میاید اولین بار که این حس در من پیدا شد
ناگهان قلم لغزید و نوشتم
نیم ساعتی گذشت از نوشتن دست کشیدم
اصلا نفهمیدم چه نوشته بودم
پس شروع به خواندن آن کردم
و من چه نوشته بودم
"دوستش دارم"
فکر میکردم این حسی ست که روزی خاموش میشود
برای همین آن را در خودم حبس کرده بودم
کسی نباید میفهمید
ولی خدا میدانست دردم را
هر روز که این حس مبهم در من شعله ور میشد
میخواست راهی بیایبد
تا به همه بفهماند که دوستش دارم
ولی من آن حس را در خودم خفه میکردم
میترسیدم که همانند همه ی دوست داشتنهای
دروغیینی باشد
که در جامعه ی در حال پیشترفتمان معمول است
ولی اینچنین نبود
حس دوست داشتن من هیچگاه شعله اش در من خاموش نشد
هیچگاه کم رنگ نشد
با هر مشکلی که پیش میآمد
با دوری
یا گاهی با بدخلقی هایی که میدیدم
هیچوقت این حس در من کمرنگ نشد
خیلی فکر کردم اگر حسم عوض شد چه
واین فکر بیخودی مرا از ابراز
احساسات واقعیم میترساند
ولی دیگر فهمیدم که حسم عوض نخواهد شد
نخواستم بیشتر از این خودم را عذاب دهم
و حسم را پنهان نگه دارم
پس گوشهایم را بستم تا نشنوم
چشمانم را گرفتم تا نبینم
و داد زدم
DOSTET DARAM |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 16:58 توسط س.ص |
|
|
نفس می کشم نبودنت را
نیستی هوای بوی تنت را کرده ام می دانی پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است تو نیستی آسمان بی معنیست حتی آسمان پر ستاره و باران مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد تو نیستی و من چتر می خواهم ... هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده... خودم را به هزار راه میزنم به هزار کوچه به هزار در نکند یاد آغوشت بیفتم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 16:48 توسط س.ص |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1390 دی 1390 |
|
RSS
|